Language

غم کشته شدن پسر، مادر را نابينا و پدر را دچار مشکل روانى کرده است

چاريکار (پژواک، ١٢ سرطان ٩٥): مادرى که براى آمدن زنگ تيليفون پسرش لحظه شمارى می‌کرد؛ نمى­ دانست که ديگر هيچ گاه زنگ پسرش را شنيده نمى­ تواند؛ زيرا او ديگر زنده نيست و گلوله باران شده است.

اين مادر “مينا” باشنده قريه دولانه مرکز ولايت پروان است، و مادر دویم ساتنمن امين الله می‌باشد که در سن ٢٣ سالگى، در اول جوزاى ١٣٩٤ از سوى مخالفين مسلح دولت در ولسوالى ميوند ولايت کندهار کشته شده است.

مينا که ٥٠ سال عمر دارد، در فراق پسرش ديد چشمانش را از دست داده و با آنکه يک سال از مرگ فرزندش می‌گذرد؛ هنوزهم اشک هاى او خشک نشده و فريادهاى او قلب انسان را می‌آزارد.

او که در منزلش با آژانس خبرى پژواک صحبت می‌کرد، گفت که امين الله به دليل مشکلات اقتصادى خانواده، در سال ١٣٩٠ مکتب را در صنف نهم رها کرد و پس از شش ماه آموزش مسلکى، با پوليس پيوست.

اين مادر افزود که امين الله پس از انجام وظيفه در ولايت هاى ننگرهار، نورستان و کندهار، در کندک سوم لواى دوم نظم عامۀ پوليس در قندهار توظيف شد.

مينا گفت که هميشه نگران امين الله مى­بود؛ زيرا کار کردن در ولايت هاى ناامنى چون هلمند و کندهار همراه با خطر می‌باشد.

اين مادر رنجديده علاوه کرد که به همين دليل، پسرش زمانى که در وظيفه می‌بود، روزانه یک یا دو بار از طريق تماس تيليفونى به وى اطمينان می‌داد و می‌گفت که نگران او نباشد.  

او که اشک از چشمان نابينايش سرازير شده بود، افزود: «امین الله روزانه زنگ می­زد، خوش میشدم که جور و صحت مند است اما…»

سخنان پردرد مينا براى چند لحظه در فريادهاى مادرانه اش ناپديد شد و سپس چنين ادامه داد: «سه شبانه روز تيليفون او(امین الله) خاموش بود، مه شب و روز ناآرام بودم، خواب نداشتم، تشويش مى کردم که پسرم چيزى نشده شده باشد.»

وى افزود که نگرانى او بى­جا نبود؛ زيرا امين الله، بعد از حمله بر پوستۀ آنها در ولسوالى ميوند کندهار از سوى مخالفين مسلح بازداشت و بعداً کشته شده بود.

اين مادر داغديده گفت، عصر روز چهارم جوزاى ١٣٩٤ بود که مردم، ناگهانى جنازۀ امين الله را وارد حويلى آنها کردند.

مينا افزود زمانى که جنازه پسرش را ديد و ديد که سر و صورت او (امين الله) شناخته نمى ­شود، بى ­هوش شد؛ اما درحالي که بايد مى­مًرد، نمرد.    

او گفت که امين الله ميان چهار پسرش، پسر کوچک او بود. 

مينا که بار، بار از خوبى­ هاى امين الله ياد می‌کرد، افزود: «هر بار که از سفر به خانه بر می­ گشت، یک چیزی تحفه به مه می‌آورد و با بوسه کردن دست هایم، تمام دنیا را به مه می­ داد.»

به گفته وى، تصمیم داشت که امين الله را با دختر عمۀ او نامزد کند و او منحيث يک مادر، خوشى هاى پسرش را ببيند؛ اما چنين نشد و آرزوهاى امين الله، با جسد خون آلود او براى دايم زيرخاک شد.

خانم مينا افزود که درد جدايى پسرش، آنقدر سنگين است که ديد چشم او را نيز گرفت و دنياى روشن براى او تاريک شد.

وى گفت که داکتر چشم گفته است که چشمان وى، به دليل اشکريزى زياد ديد خود را از دست داده و قابل تداوى هم نمى باشد.

همچنان او افزود: «پس از شهید شدن امین الله تکلیف قلبی پیدا کردم، همی که ناگهانی تابوت در حويلی داخل شد قلبم بسیار تکان خورد، کم کم درد می­کرد، زیاد شده رفت و حال نفس کشیده نمى ­توانم، چندین نسخه دوا گرفتم، مگر فایده ندارد.»

وى مرگ را نسبت به چنین زندگى که او دارد بهتر دانسته گفت: «کاش پیش از امین الله می مردم و زنده نمی بودم، داغ اولاد از همه دردها کرده سخت است، خدا به هیچ کسی نشان ندهد.»

مینا از مشکلات اقتصادى نيز شکايت نموده افزود، بعد از مرگ امين الله، از سوى کندکى که او در آن کار می‌کرد، ٦٠ هزار افغانى به خانوادۀ آنها داده شده و ديگر هيچ کمکى از سوى دولت دريافت نکرده است.

به گفته وی؛ امین الله به دليل ضعف اقتصادی خانواده و به هدف دفاع از وطن، به صفوف پولیس پیوسته بود؛ زيرا حدود نيم جريب زمينى که دارند، نيازمندى هاى خانوادۀ آنها را رفع کرده نمى ­تواند.

مادر امين الله گفت که شوهرش (نصرت الله) و سه  پسر جوان او، زمين هاى مردم را به اجاره می‌گيرند و از همين طريق، با بسيار مشکل امرار معيشت می‌کنند.

وى افزود که بعد از کشته شدن امين الله، سه دخترش کوچکتر از امين الله، به دليل مشکلات اقتصادى از مکتب باز مانده اند؛ زيرا نمى­ توانند با عايد کنونى که خانوادۀ آنها دارد، براى آنان لباس، قلم و کتابچه را تهيه کنند.

نصرت الله پدر امين الله که شصت سال سن دارد، نيز گفت که درد جدايى پسرش، بسيار سنگين است و يک لحظه هم پسرش را فراموش کرده نمى­تواند. وى افزود که بعد از مرگ پسرش، بينايى چشمانش کم شده است.

او مشکل روانی نیز پیدا کرده است؛ زيرا حين صحبت کردن می‌خنديد و زمانى که پرسيده ميشد چرا می‌خندد؟ سکوت اختيار می‌کرد.

 نصرت الله گفت براى آخرين بارى که امين الله بعد از رخصتى به وظيفه می‌رفت، وى با اصرار زياد از او خواست که به وظيفه نرود؛ زيرا انجام وظيفه در قندهار خطر زياد دارد؛ اما پسرش قبول نکرد و می‌گفت که به هدف دفاع از وطن و حل مشکلات اقتصادى، بايد به وظيفه برود.

وى افزود: «اگر می­دانستم که امین الله کشته می­شود، نمی گذاشتم به وظيفه برود؛ با یک لقمه نان کمى که در خانه پیدا میشد قناعت مى­کرديم.»

 او درحاليکه سخت می‌گريست و می‌گفت که تحمل درد مرگ پسرش بسيار سخت است، گفت که در پهلوى اين غم بزرگ، خانواده اش با فقر و بيچارگى دست و پنجه نرم مى­کند.

موصوف، از منسوبین پولیس نظم عامۀ قندهار گلايه نموده گفت که پسرش سال ها همکار آنها بود؛ اما آنها بعد از مرگ همکار شان،  یک بارهم به خاطر تسلیت نزد پدر داغديدۀ او نرفتند.