فيروزکوه (پژواک، ۱۷ حوت ٩٨): کودک ١٢ساله که پس از کشته شدن پدر و سه کاکايش، مسئوليت خانوادۀ سی نفری یتیمان و بیوهها را بر عهده دارد، مى گويد تنها صلح می تواند دردى را درمان کند که جنگ به آنها داده است.
اين طفل، احمدضیا نام دارد و باشندۀ قریه قطس در شمالشرق مرکز ولایت غور مى باشد. جنگ های خانمانسوز و تباه کن، بار سنگین سرپرستی خانواده را متوجه این کودکی کرده است که هنوز نیاز به مهر و نوازش بزرگان دارد؛ اما جنگ، بزرگانی را که باید او را به آغوش مهر می کشید، از او گرفته است.
به گفتۀ احمدضیا، پدر وی در دهم ميزان سال روان هنگامى که به خانه مى رفت، در اثر اصابت راکت کشته شد؛ اما دو روز از کشته شدن بزرگترين مرد اين خانواده سپرى نشده بود که سه کاکای دیگر وی در يک روز، در يک حادثه انفجار ماين جاسازی شده از سوی مخالفین مسلح دولت، جان شان را از دست دادند.
به گفتۀ وی این هر چهار برادر یادشده، در کنار دهقانی در نیروی های خیزش مردمی نیز کار می کردند؛ اما جنگ به زندگی آنها نقطه پایان نهاده و خانواده شان را با سختی های زندگی تنها گذاشته است.
احمدضیا، سرپرستی حدود سی تن از بیوه ها و یتیمان این خانواده را بر عهده دارد؛ سرپرستی که کمر جوانان و بزرگان را می شکند؛ اما این کودک ناگزیراست این بار سنگین را بر دوش کشد؛ زیرا در افغانستان مسئولیت خانواده ها بیشتر به مردها متوجه می شود.
این خانواده در یک منزل گلی، با هزاران درد و افسوس زندگی می کنند؛ زیرا جنگ خوشی های آنها را نابوده کرده است؛ اما گفتگوهای صلحی که جریان دارد، آنها را به آینده شان امیدوار کرده اند.
خبرنگار آژانس خبرى پژواک، صبح يکى از روزهاى آفتابى فصل سرما، به هدف تهيه گزارش از زندگى اين خانواده، راهى قريۀ قطس گرديد و پس از طى ١٢ کيلومتر مسافه از شهر فيروزکوه، ظهر همان روز سرانجام به محله اى رسيد که احمد ضياء با خانواده ٣٠ عضوى اش، در يک حويلى گلى داراى چهار اتاق، زندگى می کنند.
احمد ضيا که قد متوسط و جسامت نه چندان بزرگ دارد، گفت که پس از مرگ پدرش نتوانسته چون ديگر کودکان محله اش، صبح راهى مکتب گردد و باقى ساعات روزرا در کنار همسالانش به سرگرمى های کودکانه سپرى کند؛ چون بيشتر به فکر آن است که چطور بتواند مسئوليت هر روزه اش را که انتقال آب توسط چهار مرکب از فاصله هاى دور به قرارگاه نيروهاى امنيتى انتقال است، انجام دهد و از این طریق لقمه نانی برای خانواده خود پیدا کند.
احمدضیا به زبان کودکانه اش گفت: «هر روز با مرکبايم از راه دور به پوسته هاى امنيتى، ١٦ بُشکه آب ميارم و ماه چهار هزار به مه معاش ميتن.»
وى که پيراهن و تنبان سياه به تن داشت و از شدت سردى هوا دستان و رويش سرخ شده بود، گفت که از مزد ماهانه اش؛ يک بورى برنج، مقدارى روغن، بوره و چاى خريدارى مى کند و متباقى مصارف خانواده اش را از مزد کار خانم هاى اين خانواده که در برابر شستشوى لباس هاى نيروهاى امنيتى به دست مى آورند، مرفوع مى کند.
به گفتۀ او، نيروهاى امنيتى مستقر در آن منطقه، لباس هاى شان را براى شستشو به خانواده آنها مى فرستند و از هر جوره لباس، ٥٠ افغانى براى شان مى دهند.
این کودک که بار، بار می گفت «خدا کند صلح بیایه» به کودکان قد و نيم قد خانواده اش اشاره کرد و گفت که این همه توان کار کردن را ندارند و او با زنان خانواده ناگزیراند، کار کنند تا اعضای خانواده گرسنه نمانند.
کودکان هم سن او تنها در فکر بازی های کودکانه شان می باشند؛ اما احمدضیا چون به گونه مستقیم درد جنگ را دیده است، از گفتگوهای صلح آگاهی داشت و گفت: «جنگ پدر و کاکاهايمه و ديگه کودکان محلۀ ما را کُشت، مکتب ما را ویران کرد، شکر که باز صلح و آرامى میايه، تا ما مکتب بريم و آرزوى پدراى خوده پوره کنيم.»
احمد ضيا که تا صنف ششم درس خوانده؛ اما پس از مرگ پدر و کاکاهايش مجبور به ترک مکتب شده است، با آنکه مصروفيت و مسئوليت او در برابرخانواده اش بر شانه هاى او سنگينى می کند؛ اما آرزو دارد که صلح شود و در سال جديد، در کنار کار کردن برای پیدا کردن لقمه نانی برای خانواده اش، به درس هایش نیز ادامه دهد.
او به کودکان یتیم دیگر خانوادۀ خود که هر يک آنها رشتۀ صحبت هاى مان را کلمه با کلمه تعقيب مى کردند، اشاره کرد و افزود: «کاش که جنگ نمى بود، پدراى کل ما زنده مى بود، ما صلح می خواهیم؛ جنگ تباهی میاره و همه کودکان از درس و تعليم محروم ميشن.»
احمدضيا که جنگ را عامل بدبختى خود و ساير کودکان يتيم در کشور مى دانست گفت: «ما کودکان يتيم، به طالب ها و دولت مى گوييم که صلح کنند، در صلح خوشى و خوشبختى است و در جنگ، کشتن و مردن است.»
حین گفتگوی این سرپرست کوچک خانواده با خبرنگار پژواک، مادرکلان او (بی بی گل) چهارعروس بيوه و کودکان یتیم دیگر نیز در هوای سرد زمستان، در کنار او در اتاقی نشسته بودند که هیچ وسیلۀ گرم کننده در آن وجود نداشت.
مادرکلان احمدضیا در حالیکه می گریست، گفت: «چهار پسرم که دهقان کار بودند و در نيروهاى خيزش مردمى نيز شامل بودند، همۀ شان در جنگ ها کشته شدند.»
اين پير زن که با دستان نيمه لرزانش، کوچکترين نواسه یتیمش را در آغوش گرفته و نوازش می داد، افزود: «عمر بچه هايم دراز نبود، مثل کاسه هاى چينى يکى پشت ديگری شکستند، پارچه، پارچه شدند، با يک طوفان عجيب خوشى هاى ما را در هم و برهم کردند، چادر سياه بدبختى بر سرعروس هایم هموار شد و نواسه هايم بى پدر شدند.»
اين مادر سرسفيد نیز آرزوی صلح را داشت و در حالیکه اشک هايش را با چادرش پاک می کرد، گفت: «زخم قلب يک مادر داغديده، خانم بيوه، اولاد يتيم و بى سرپرست، تنها با صلح درمان ميشه؛ اميد به آرامى داريم، خداوند اين شب [جنگ و ناامنی ها] را هر چه زود تر صبح سازد.»
این مادر داغدیده در حالیکه اشک از چشمانش جاری بود، به احمد ضيا بزرگترين نواسه اش اشاره کرد و افزود: «کلان ترين مرد خانۀ ما همى بچه است، همى بچه با همى سن خام خود، کار مى کنه و با مزد کارش زندگى بخور و نمير ما سپرى ميشه.»
اما اين تنها خانواده ای نیست که زهر تلخ جنگ و ناامنى ها را چشيده است، بلکه در چهل سال جنگ در افغانستان، صدها هزار کودک از مهر و محبت والدین محروم شده، خانواده های زیادی دچار این چنین دردها شده و تنها صلح، می تواند این چنین مصیبت ها را نقطه پایان بگذارد.
GET IN TOUCH
NEWSLETTER
SUGGEST A STORY
PAJHWOK MOBILE APP