چاریکار(پژواک، ا سرطان۹۹): عبدالرحیم پس از ۳۵ سال ناپدید بودن، در حالی گُنگ به آغوش خانواده اش برگشت که هنوز هم تاریکی های جنگ که او را از خانواده اش دور ساخته بود، جایش را به روشنی های صلح واگذار نکرده است.
عبدالرحیم۶۴ سال عمر دارد و باشنده قریه ریگروان ولسوالی حصه دوم کوهستان ولایت کاپیسا است.
دشواری ها و آلام ناشی از جنگ و ناامنیها و دوری از خانواده، توانایی سخن گفتن را از عبدالرحیم گرفته، زبان اش لال گشته و دچار بیماری روان شده است، اما با زبان اشاره خواستار ختم جنگ و تامین صلح در کشور می باشد.
عبدالرحیم که به گفتۀ نزدیکان اش، در عمر جوانی مرد توانمند و شیرین زبان بود، اما مصایب زندگی او را سخت ناتوان ساخته است، به زبان اشاره از پسرش فرید آغا خواست تا ماجرای ناپدید شدن و پس پیدا شدن او را با خبرنگار آژانس خبری پژواک شریک کند.
فرید آغا که در زمان ناپدید شدن پدرش شش سال عمر داشت، داستان مفقود شدن و پیدا شدن پدرش پس از ۳۵ سال را در حالی بیان می کرد که اشک از چشمانش جاری بود و پدرش نیز سخنان او را با ریختن اشک بدرقه می کرد.
فرید گفت که پدرش در سال ۱۳۶۴ زمانی که ۲۹ سال عمر داشت و صاحب دو پسر و سه دختر بود، مریض و در یکی از شفاخانه های کابل بستری شد.
او می گوید که پدرش پس از چند روز بستری شدن از شفاخانه ناپدید شد و وی پس از تلاش های زیاد موفق به پیدا کردن پدرش نشد و ناامید
به خانه برگشت.
فرید این همه درد و آلام را ناشی از جنگ و ناامنیها در کشور می داند، اما امیدوار است که تلاش های اخیر صلح به بحران جنگ در کشور نقطه پایان بگذارد.
او میگوید که اعضای خانواده آنها ۳۵ سال در فراق پدرش گریستند، موهای مادرش سفید شد و وی با برادران و خواهران خود عمرش را در حالی سپری می کردند که از محبت پدر محروم بودند.
اما او می افزاید که آنها ناامید نشده بودند و در جستجوی پدر گُم شده خود بودند، تا که یک روز فردى به او گفت که يک شخص در «منصور رستورانت» در شهر مزار شریف مرکز ولایت بلخ به سر می برد و احتمال دارد که پدر او باشد.
فرید می گوید که ۲۶ ماه حمل سال جاری (۱۳۹۹) بود که به شهر مزار رفت و پیرمردی را در نزدیک رستوررانت یادشده دید که صحبت کرده نمی توانست، اما پس از گفتگو از طریق اشاره با او دریافت که این پیرمرد پدری او است که ۳۵ سال پیش در عمر جوانی لادرک شده بود و اکنون مصایب زندگی کمر او را خم کرده و جوانی اش را نیز از دست داده است.
این جوان در حالی که اشک از چشمانش جاری و در کنار پدرش نشسته بود، افزود:« زمانی که چشمانم به چهره ی زیبای پدرم افتاد و او را شناختم، برگردن یک دیگر پیچیدیم، دامن دامن اشک از چشمان ما جاری شد، بار، بار پدرم را به آغوش میکشیدم، مردمان گرد ما حلقه زده بودند، سرو صورت پدر خود را با دستمال پاک میکردم، اشک از چشمانم توقف نداشت، خیلی گریستم، اشک های خوشی بود، اما از این که پدرم صحبت کرده نمی توانست، ده ها درد و رنج به جانم افزوده شد، بالا تر و بیشتر از دشوارهای زنده گی که در نبود پدرم احساس میکردم.»
او به گفته هایش ادامه داده گفت: «تیلفون را برداشتم در حالیکه گلویم را بغض میفشرد به مادرم زنگ زدم از پیدا شدن پدرم احوال دادم، سر و صدا و آه و ناله و چیغ فضای خانه مارا پیچانده بود، تمامی این سر و صدا ها از خوشی بود، زمانی که به خانه رسیدیم شام شده بود، هر عضو خانواده تک، تک پدرم را به آغوش می گرفت؛ مرده ی پس از ۳۵ سال دو باره زنده شده بود،اما به تمامی خانواده ما رنج آور است که پدرم گپ زده نمی تواند.»
فرید در حالی که آمدن این همه مصیبتها بر سر پدرش را ناشی از وضعیت جنگی در کشور می خواند و بار، بار خواستار صلح در کشور میشد، گفت که پس از پیدا شدن پدرش فهمیدند که نظامیان حکومت آن وقت پدرش را برای انجام عسکری جبری از کابل به مزار برده بودند و پدرش حین چهار سال عسکری دچار بیماری روانی شده، پنج مرمی بر پایش اصابت کرده و پس از آن مدتی را در سرک های مزار و پس از آن حدود سی سال را در «منصور رستورانت» در این شهر سپری کرده بود.
وی می افزاید که مالک این رستورانت سید مبین با عاطفه ی انسانی که داشت از پدرش مواظبت کرده و به او در رستورانت جای بودوباش داده بود و سه وقت غذا می داد.
به گفته فرید،زبان پدرش به اثر فشارهای روحی، دوری از خانواده وسختی های روزگار، لال گشته و عقل و هوش نداشت که آدرسی از خانواده پیدا کند و به همین دلیل نیمی عمرش را دور از خانواده و شرایط سخت زندگی سپری کرده است.
موصوف در حالی که بُغض گلویش را گرفته بود، گفت، نمی داند که پدرش در این مدت چه سختی هایی را تحمل کرده باشد، زیرا او نمی تواند خاطرات تلخ زندگی اش را مکمل بیان کند.
فرید افزود که پدرش تحت تداوی قرار دارد وبیماری روانی او در حال بهبود است و اعضای خانواده اش را می شناسد. او امید دارد که پدرش صحت یاب و زبانش نیز گویا شود تا مانند گذشته او را «پسرم» صدا کند و خاطرات تلخ ۳۵ سال گذشته اش را بیان کند.
فرید می گوید که پدرش دیگر آن پدر تنومند وشیرین زبان ۳۵ سال پیش نیست، زیرا زبان او گنگ است و نا ممکن است آن چه بر او گذشته است درست و کامل حکایت کند؛اما سیمای او راوی هزاران درد نهفته در دل او از اثر شکنجههایی است که در طول این سالها بر او روا داشته شده است.
عبدالرحیم که به زبان اشاره صحبت می کرد و پسرش (فرید) به عنوان ترجمان او، خبرنگار آژانس خبری پژواک را کمک می کرد، گفت
که از جنگ و نظامی گری نفرت دارد؛ زیرا جنگ او، خانواده اش و تمام مردم افغانستان را بدبخت کرده است.
وی که روزهای بد زنده گی را در هنگام ناپدید بودن تجربه کرده است، جنگ را سبب ویرانی و تباهی کشور می داند و از طرف های درگیر می خواهد که جنگ را متوقف کنند و صلح کنند تا بدبختی ها جایش را به خوشبختی ها واگذار کند.
موصوف افزود که زبانش از وحشت جنگ لال گشته و وقتی زبان گویا ندارد دنیا برایش بی معنی شده است.
وی که اشک در چشمانش نقش می بست، به طرف اولادها و نواسه هایش اشاره کرد و گفت که زنده گی او به آخر رسیده است، اما میخواهد نسل بعدی و اولادها و نواسه های او در آرامش و صلح زنده گی داشته باشند.
عبدالرحیم که گلویش بغض گرفته بود، میگفت که گفته های زیاد به دل دارد، اما نمیتواند آن را بیان و بیشتر از این صحبت کند.
بی بی آمنه خانم عبدالرحیم در اشاره به همسفر زندگی اش (عبدالرحیم) گفت که جنگ و ناامنیها سبب این وضعیت شوهرش شده است.
او جنگ را نفرین میکند و میگوید: «در نبود عبدالرحیم روزهای سخت زندگی را سپری کردیم و فرزندانم به خاطر پیدا کردن نان مجبور شدند مکتب را رها کنند.»
او می گوید، حالا آرزو دارد تا صلح دایمی در کشور برقرار شود، صدای هیچ تیر، تفنگ و خشونتی را نشود تا خانوداه های دیگر مانند خانواده او دچار بدبختی های ناشی از جنگ و ناامنی نشوند.
در افغانستان تحت عناوین مختلف از سال ۱۳۵۷ به این سو جنگ ادامه دارد و این جنگ قربانی های سنگین را از مردم افغانستان گرفته است. اما پس از امضای توافقنامه صلح میان ایالات متحده امریکا و طالبان در ماه حوت سال گذشته در قطر، امیدها برای ختم این جنگ در کشور بیشتر شده و قرار است گفتگوهای بین الافغانی صلح نیز در قطر آغاز شود.