Language

«معلولیت محدودیت نیست»؛ معلمی که خانه‌اش را به صنف درسی تبدیل کرد

کابل (پژواک، ۱۹ دلو ۱۴۰۴): «معلولیت محدودیت نیست»؛ خیرالنسا شهزاد باوجود سال‌ها بیماری و محدودیت‌های جسمی، توانسته‌است با اراده، تلاش و پشت‌کار، خانه‌اش را به یک صنف درسی تبدیل کند و امروز به‌عنوان یک معلم خانگی، نقش مؤثری در آموزش کودکان در شهر کابل ایفا می‌کند.

خیرالنسا شهزاد، باشندهٔ اصلی ولسوالی سرخ‌پارسا ولایت پروان است، اما در شهر کابل تولد شده‌است و در حال حاضر در منطقهٔ دارالامان شهر کابل زنده‌گی می‌کند.

بربنیاد معلومات خانواده‌اش، او زمانی‌که هنوز در صنف چهارم مکتب درس می‌خواند، پس از یک تب شدید دچار ضعف شد و در نتیجه تمام بدنش بی‌حس گردید و به کوما رفت؛ وی پس از ۱۸ روز بستر بودن در شفاخانه و تداوی به هوش آمد، اما دستانش توانایی و حرکت قبلی را از دست داده بود.

به گفتهٔ خیرالنسا، خانواده‌اش باوجود این‌که از وضعیت اقتصادی خوبی برخوردار نبودند، برای تداوی او هزینهٔ زیادی پرداختند که در نتیجه، تا حدی حرکت دست‌ها و پاهایش بازگشت.

وی می‌افزاید که اکنون حرکت دست‌هایش تا بند مچ برگشته‌است، اما از بند دست تا انگشت‌ها حرکت ندارد، هرچند حس در آن وجود دارد.

با این‌همه، معلولیت خیرالنسا را از رسیدن به اهدافش بازنداشت؛ او با تشویق و حمایت خانواده‌اش به ادامهٔ آموزش پرداخت و در سال ۱۳۹۵ هجری خورشیدی از لیسهٔ عالی رخشانهٔ شهر کابل فارغ شد. خیرالنسا سپس به مدت دو سال در یکی از مؤسسات تحصیلات عالی خصوصی در رشتهٔ مدیریت عامه آموزش دید.

به گفتهٔ او، با آن‌که بیمار بود و راه رفتن برایش دشوار، استادان مکتب و کورس‌ها همواره تشویقش می‌کردند که به درس ادامه دهد.

وی می‌افزاید: «با این‌که نمی‌توانستم بنویسم، بعضی استادان می‌گفتند فقط درس را بخوان؛ اما من علاقهٔ زیادی به نوشتن داشتم و کارخانگی‌هایم را با پایم انجام می‌دادم، چون می‌گفتم اگر دستم مشکل دارد، پایم که مشکل ندارد.»

او می‌گوید که آرزویش استاد زبان انگلیسی شدن، ترجمان بودن و داشتن شاگردان خودش است.

خیرالنسا تجربهٔ تدریس زبان انگلیسی در کورس‌های مختلف را دارد و می‌گوید که پس از پیروزی دوبارهٔ امارت اسلامی در سال ۱۴۰۰ هجری خورشیدی، برای مدتی بیکار شد و در این مدت به کارهای صنایع دستی روی آورد.

وی می‌افزاید: «همیشه به مادرم می‌گفتم به‌جای این کار، قلم من بهتر است؛ من درس خوانده‌ام، زحمت کشیده‌ام و باید موفق شوم.»

به گفتهٔ او، اکنون که در منزل خود یک کورس ایجاد کرده‌است، برای شاگردان مکتب زمینهٔ آموزش قرآن‌کریم، مضامین ساینسی و زبان انگلیسی، به‌ویژه درس‌هایی را فراهم کرده که اغلب شاگردان در آن مشکل دارند.

وی می‌گوید که در آغاز ۱۲ شاگرد داشت، اما با گذشت زمان و معرفی دهان‌به‌دهان، تعداد شاگردانش افزایش یافت و با نصب یک لوحهٔ کوچک در دروازهٔ خانه، اکنون ۴۳ شاگرد دارد.

به گفتهٔ خیرالنسا، خانواده‌ها به این باور رسیده‌اند که محل تدریس او امن، آرام و به خانه‌های‌شان نزدیک است.

او می‌افزاید که بیشتر شاگردانش از خانواده‌هایی با وضعیت اقتصادی ضعیف هستند؛ خانواده‌هایی که توان فرستادن همهٔ فرزندان‌شان به کورس‌ها را ندارند و او با دریافت فیس کمتر، در خانه آموزش می‌دهد.

وی می‌گوید: «همیشه به این فکر بودم که باید روی پای خود ایستاده شوم و خودم زحمت بکشم و هیچ‌وقت به امید هیچ‌کس ننشستم؛ فقط به امید پروردگار بودم.»

خیرالنسا موفقیت امروز خود را مدیون حمایت‌ها و تشویق‌های والدینش می‌داند و می‌گوید که اگر تشویق آنان نمی‌بود، اکنون در چنین سطحی قرار نمی‌داشت.

حاجی شیرمحمد محمدی، پدر خیرالنسا، می‌گوید که آن‌ها یک خانوادهٔ متوسط هستند و خیرالنسا فرزند بزرگ خانواده‌است.

او از روزهای دشوار بیماری دخترش چنین یاد می‌کند: «سال ۱۳۸۴ پدرم فوت کرد و بعد از چهل روز، خیرالنسا به یک تب شدید دچار شد. نه من و نه مادرش خبر داشتیم، آن روز خیرالنسا به یک‌باره‌گی به زمین افتاد و می‌گفت احساس می‌کنم وجودم بی‌حس می‌شود، فوراً به داکتر مراجعه کردیم و بعدتر داکتران گفتند که او دچار تب شدید شده بود.»

وی می‌افزاید که با وجود تمام تلاش‌ها، از دوباره صحت‌مند شدن و حتی زنده ماندن دخترش ناامید شده بود، اما هرگز تسلیم نشد و برای زنده ماندن او تلاش کرد: «بسیار کوشش کردیم با توان اندک، اما این به خواست خداوند است و باید به رضای او راضی باشیم.»

او می‌گوید که پس از آن به این نتیجه رسید که دخترش باید درس بخواند، حتا اگر با ویلچر راه برود.

وی افزود: «گفتم مادرش باید ببره و بیاره‌اش، اما این باید درس بخواند. این هم یکی از آرزوهای خودش بود و هم یکی از آرزوهای من.»

او دلیل این پافشاری را آرزوی ناتمام خودش می‌داند و می‌گوید: «من خودم در سال ۱۳۶۳ صنف دوازده را نیمه‌تمام رها کردم، در آن زمان امکانش نبود و درس همان‌طور ماند.»

پدر خیرالنسا می‌گوید که برای حفظ روحیه و اعتمادبه‌نفس دخترش، آگاهانه او را به مرکز معلولین فرستاد، تا دیگر معلولین را ببیند. او می‌افزاید که دخترش پس از بازگشت از آن مرکز، روحیهٔ بلندتری گرفت و مصمم‌تر شد تا راه آموزش را ادامه دهد.

پدرش با اشاره به صنف درسی ایجادشده توسط دخترش می‌گوید که خوشحال است امروز دخترش به چنین دستاوردی رسیده‌است.

ربابه حسینی، مادر یکی از شاگردان خیرالنسا، می‌گوید: «دخترکم اینجا می‌آید و قرآن می‌خواند. درس‌هایش بسیار خوب است و من واقعاً از استادش تشکری می‌کنم؛ بسیار زحمت می‌کشد و دخترکم برای مکتب آماده شده‌است.»

وی ایجاد این کورس خانگی را قابل قدر خوانده و آرزو می‌کند که شمار شاگردان آن بیش از پیش افزایش یابد.