فراه(پژواک، ١٧ سرطان ٩٥): چهار طفلى که پدر معتاد آنها، مادر شان را به قتل رسانده است، میگویند که بعد از مرگ مادر شان، دیگر خوشىها را ندیده و روزهای عید را نيز در چهارديوارى پرورشگاه سپری مىکنند.
عبدالغفور ١٢ ساله، عبدالشکور یازده ساله، عبدالروف هشت ساله و رامین هفت ساله، فرزندان "باران" معتادى است که دو سال پيش خانم و پدر خود را به قتل رساند و زندانى شد.
اين چهار کودک، بعد از اين رويدارد در پرورشگاه فراه زندگی میکنند.
روز بيست هشتم روزه است؛ ده ها کودک شامل پرورشگاه فراه به هدف تجلیل از عید به خانه های اقارب و سرپرستان شان رفته اند؛ اما چهار کودک يادشده به دلیل نداشتن سرپرست و اقارب مهربان، مجبوراند عید را به دور از خوشىها در چهارديوارى پرورشگاه سپرى کنند.
عبدالشکور یازده ساله در حالیکه سخت مايوس از زندگى به نظر میرسد، اعتیاد پدرش را عامل اصلی تباهی زندگی خود و برادرانش را میداند.
او در حالیکه دستانش می لرزيد و بُغض شدید گلویش را گرفته بود، داستان پُردرد زندگى فاميل خود را چنين آغاز کرد: «پدرم بیسواد بود، در دوران جوانی بخاطر کار کردن به ایران رفته بود و معتاد شده بود...»
به گفته او، پدرش زمانى که تازه معتاد شده بود، کار مى کرد و هر چند پولى که پيدا مینمود، صرف ترياک، چرس و پودر مینمود؛ اما بعدها استفاده از اين مواد او را ناتوان ساخت، وسايل خانه را میفروخت و براى خود مواد مخدر تهيه میکرد.
عبدالشکور که با ياس و نااميدى صحبت میکرد، افزود: «دو سال پيش، یک روز پدرم با مادرم و پدرکلانم بخاطر ندادن پول برایش، جنگ کرد، باز ١٢ بجه شب ما خواب بودیم، با تیشه سر مادرم و پدرکلانم را سوراخ سوراخ کرد...»
موصوف گفت که پدرش در همان شب حادثه فرار کرد؛ اما پوليس دو روز بعد او را در قریه «نوبهار» مرکز فراه دستگير کرد، سپس به ١٦ سال حبس محکوم شد و اکنون در محبس فراه زندانى میباشد.
وى گفت که بعد از آن شب تاریک، دیگر روزهای سیاه زندگی آنها شروع شد.
این طفل معصوم افزود که بعد از مرگ مادر و زندانى شدن پدرش، نزد دو کاکايش رفتند؛ اما اجازه ندادند که در خانه آنها زندگى کنند.
او درحاليکه گلويش بغض گرفته بود، افزود که سپس به خانه هاى بعضى اقارب شان رفتند؛ اما آنها نیز نپذیرفتند.
عبدالشکور گفت که سرانجام توسط یکی از اقارب شان به نام عبدالسلام سنگر به پرورشگاه فراه معرفی شدند و تا حال در آن محل به سر میبرند.
موصوف گفت که وى و برادر بزرگش (عبدالغفور ١٢ ساله) شاگردان صنف هفتم مکتب تيمورشاه خان در مرکز فراه میباشند.
او افزود: «میخواهم معلم شوم، اطفال را درست تربیت کنم که معتاد نشوند.»
عبدالشکور گفت در اوایل مرگ مادر شان، برادران کوچک وی عبدالروف و رامین، شب ها خیلی گریه می کردند؛ اما با مرور زمان با جدايى مادر عادت کرده اند؛ اما آنها بعد از مرگ مادرشان ديگر خوشىهاى عيد را نديده اند.
رامین هفت ساله، کوچکترین برادر عبدالشکور، در حالىکه نان خشک در دست داشت و با لذت نوش جان میکرد، با زبان شيرين کودکانه اش گفت: «مادرم یادم مييه، مادرم را دوست دارم.»
رامین درحالیکه لباس های کهنه و پاره پاره بر تن داشت افزود: «در عید مادرم برایم لباس میخرید، کلچه جور میکرد، مادرم که مُرده، ديگه عید خلاص شده است.»
اعضاYou need to subscribe to view the full article. Please login or register a new account.










