رفتن به محتوا
جمعه ۳۰ اکتوبر ۲۰۲۶ · کابل ۶:۲۵ ب.ظ
دربارۀ ماتماس با ماورود
۱۳° — وضعیت هوا در همه ولایات
نیمه‌ابری · ↑۱۸° ↓۶°
کیفیت هوا: متوسط

” قربانيان زمان رژيم کمونيستى سرمايۀ ملت بودند که خاک شدند “

· ۶ دقیقه مطالعه · ۱۹۰ بازدید

کابل (پژواک، ٨ ميزان ٩٢ ) :”هنوز اشک در چشمان ما نخشکيده بود که با اعلان نام پنجهزار شهيد و دريافت نام هاى اعضاى فاميل ما در ليست، دو باره در خانۀ ما گليم غم هموار شد ! “

اين گفتۀ شيما معلم يکى از مکاتب شهر کابل است. خبرنگار آژانس خبرى پژواک اين خانم غمديده را درخانه معقرى در قلعه فتح الله ملاقات نمود. وى سيماى برآشفته داشت و در سوگ پدر وبرادرانش يکبار ديگر جامه سياه ماتم دربر کرده و چشمان درد ديده اش بيانگر قصه ها و غصه ها از زمان رژيم کمونيستى در دهۀ ١٣٥٠ بود.

لوی څارنوالی هالند،اخيراً اسماى پنجهزار افغان را نشر نموده که در زمان رژيم کمونيستى در سال هاى ١٣٥٧ و ١٣٥٨ در افغانستان کشته شده اند؛ حکومت هالند اين فهرست را بر مبنای اظهارات يک پناهندۀ افغان به نام امان الله در آن کشور، تهيه کرده است.

امان الله در سال ١٩٩٣ ميلادى در هالند پناهنده شده و بخاطراينکه پناهندگى اش قبول شود؛ اعتراف نموده که رييس تحقيق در سازمان اگسا(خاد) بوده و درآنجا تعداد زيادى از افغانها را شکنجه نموده و به قتل رسانده است.

نام پدر و سه برادر معلم شيما جان نيز در اين ليست درج است که در پيوند به تبليغات ضد دولت به قتل رسيده اند.

شيما ميگويد که وى در سالهاى ١٣٥٧ و١٣٥٨ محصل دارالمعلمين روشان  بود و با سه برادر، سه خواهر و پدر و مادر در منطقه  چهلستون کابل  زندگى ميکردند.

وى افزود که پدرش عطا محمد ٥٠ ساله مامور متقاعد شرکت برق کابل بود، سخاوتمندانه در محيط اجتماعش زندگى ميکرد ؛  پنج وقت نمازش را در جماعت ميخواند و با مردم روحيه خيلى عالى داشت .

اين معلم علاوه ميکند که يکى از عادتهاى هميشگى پدرش  اين بود که هر صبح با خريدن چند قرص  نان از نانوايى نزديک خانه، دروازه چند همسايه را که غريب و نا دار بودند ،ميکوبيد و نان را براى آنها ميداد تا با چاى صبح شان تناول کنند .

خانه آنها  سرتپه  پيش زيارت (شاه رسول ولى(رح))  بود؛  همسايه ها ارادت خاصى به پدرش  داشتند.

اما زندگى آرام آنها زمانى بر هم خورد و طوفان غم به وزيدن شروع کرد که  در٢٦سرطان سال ١٣٥٨ ساعت يازده شب دروازه حويلى شان با ضربات محکمى کوبيده شد ؛همه سراسيمه گرديدند،  پدرش دروازه را باز کرد، ديد که خانه  شان در محاصرۀ افراد مسلح قرار گرفته، دو تن آنها از بند دست پدرش گرفته  و وى  را ازخانه بيرون کشيدند.

شيما ميگويد که به تعقيب وى، برادر کوچکش احمد ضيا را که محصل پوهنځى ساينس پوهنتون کابل بودنيز با خود بردند .دو برادر ديگرش نظرمحمد محصل پوهنځى انجنيرى و فضل احمد مامور تصدى هوتلها ،خود  را از منزل سوم پايين انداخته و قصد فرار نمودند، اما توسط اين افراد خون آشام دستگير شدند.

وى در حاليکه با نوک چادر اشکهايش را پاک ميکرد و تار و پودش را غم و اندوه فرا گرفته بود ، گفت : (( کاشکى ما مسلح ميبوديم که يک دو نفر شانه ميکُشتيم؛ اينفدر داغ بدل ما نمى ماند، بيادرخوردم احمد ضيا هنوز نو پشت لب سياه کرده بود … ))

اين خانوادۀ داغديده ميگويند که برادرانش همه وقت با کتاب و نوشته سرو کار داشتند، بچه هاى عاجزو مهربان بودند،اما احمد ضيا کمى از ديگران فرق داشت او در پهلوى اينکه در پوهنتون اول نمره بود، بسيار مودب بود و کم صحبت ميکرد.

اين معلم در حاليکه با دستش گُلهاى قالين را نوازش ميداد و لبهاى ترکيده اش را با دندان ميگزيد، ناگهان از جايش بلند شده ،چهار قطعه عکس را  از المارى برآورده  و در مقابلش گذاشت .

اين عکس هاى همان شهدا بود، خواهر ديگر شيما که در کنار او نشسته بود با دستش روى عکس  پدر و برادرانش را لمس کرده، با صداى گرفته که آنرا اشک همراهى ميکرد با سوز آتشينى گفت : (( ما ديگر پدر و برادر نداريم، درليست نامهاى تانرا خوانديم ، ديگر چشم در انتظارتان نيستم !))

وى افزود که اينها سرمايه اين ملت بودند که خاک شدند، خدا ميداند چقدرديگر از اين جوانان کشته شده باشند،همه شان معلم ، داکتر ، انجنير ، پروفيسر و… بودند .

شيما از مادر سر سفيدش که به خاطر مرگ شوهر و سه فرزندش ديوانه شد، نيز حکايت نموده، ميگويد که  پس از ٢٦ سرطان سال ١٣٥٨ مادرش شب و روز ميگريست، تا شهداى صالحين پاى برهنه ميرفت و براى زندگى شوهر و فرزندانش دعا ميکرد ، نذر بگردن ميگرفت وبند بسته ميکرد که شوهر و فرزندانش که گفته بودند  گويا به شوروى فرستاده شده اند، برگردند.

شيما با بُغض ترکيده که اشک داغى را همراه داشت به صحبت هايش ادامه داد و گفت:  (( مادرم لباسهاى پدر و برادرانم را اطو کرده ،به کوتبند بند کده  بود که از شوروى مى آيند؛ اما اين انتظارش  سالها ادامه پيدا کردتا اينکه سه سال قبل، با دلک هوله ريز از دنيا رفت وبا پدر و برادرانم پيوست !   ))

اين معلم ميگويدکه پس از مرگ پدر و برادران، چهار خواهر در خانه تنها ماندند ،از آن پس همسايه ها از آنها مى هراسيدند،اقارب و خويشاوندان با آنها مراودت نميکردند تا مبادا آنها نيز با چنين مخاطره مواجه شوند .

وى علاوه  ميکند که از آن پس چندين شب پىهم مردان مسلح به خانه شان آمده،  پول و زيورات شانرا با خود بردند. آزار  اذيت کمونيست ها و بر خورد هاى نا اميد کننده همسايه ها ظرفيت آنها را خدشه دار ساخت و از آنجا کوچ کردند.

شيما جان در حاليکه پىهم اشک ميريخت، گفت : ((حالا آن خانۀ  ما به زيارت مبدل شده ؛هر کس از آن منطقه ميگذرد دست دعا بلند ميکند! ))

وى که با چشمان سرخ شده ، همراه با خواهرش بر گليم غم پدر و برادرانش زانو زده بود ،افزود که به نمايندگى از پنجهزار خانواده شهدا از دولت ميخواهد تا آن کسى که اين ليست را به دولت هالند سپرده، بزودى به مردم افغانستان سپرده شود.

اين معلم افزود: ((اينجا نان ما درخون  تر است ، آنجا آنها قبولى ميشوند؛ شب برات و روز عيد را تير ميکنند! ))

به گفتۀ وى هنوز شمارى از اعضاى حزب کمونيست سابق( خلقى و پرچمى) درهمين نظام هم بر سر اقتداراستند؛شهنواز تنى که با کودتهاى خود کابل را به ويرانه مبدل کردهنوز هم در مجالس بيانيه ميدهد.

شيما جان ميگويد: ((اسد الله سرورى در زندان است ،همين خاديست ها استند. سرنخ همين ها استند،چرا دولت در برابر شان بى تفاوتى اختيار کرده است ؟ ))

وى علاوه کرد که  از دولت ميخواهد که همه اين “خائنين” را به سزاى اعمال شان برساند و کلمه مقدس “شهيد ” را از کنار نام داکتر نجيب دور سازد.  

اين درحالى است که وارثين این قربانيان  در گردهمآيى هفتۀ گذشته در کابل، از دولت خواستار دريافت محل دفن قربانيان ونصب پنجهزار تخته سنگ با تصوير قربانيان درکاخ رياست جمهورى و يا در زندان پلچرخى مى باشند.

حکومت  امروز (هشتم میزان) را روز عزاى عمومى اعلام نموده و هفتۀ گذشته در اجلاس مشورتى به رياست رييس جمهور حامد کرزى فيصله شد که  مراسم فاتحه خوانی به روان شهدای شناخته شده و گمنام کشور برگزار و بخاطرارجگذارى به آنها يک مسجد و يک بنای يادبود در ساحۀ پلچرخى اعمار گردد.  

بر اساس اين فيصله، بيرق کشور براى دو روز(هفتم و هشتم ميزان) نيمه برافراشته خواهد بود.