رفتن به محتوا
چهارشنبه ۲۸ اکتوبر ۲۰۲۶ · کابل ۱۰:۴۸ ق.ظ
دربارۀ ماتماس با ماورود
۱۶° — وضعیت هوا در همه ولایات
صاف · ↑۱۸° ↓۶°
کیفیت هوا: متوسط

معتاد: موادمخدر زندگی و جوانی مره آتش زد

· ۶ دقیقه مطالعه · ۱۶۶ بازدید

کابل (پژواک، ٢٥قوس٩٢): يک معتاد موادمخدر، با تن لرزان درحاليکه وزن تنش را بالاى عصاى خود انداخته بود، با نگاه هاى سرگردان راه را به سوى هدفش مى پيمود؛ گويا موادمخدر تمامى وجودش را فرسوده کرده بود.

مواد مخدر، تنها دو تا چشمان را برايش گذاشته بود تا با آن رنگهاى زندگى را که همه اش اينک به ديدگان وى، سياه و فولادى بود، به نمايش بگذارد.

اين معتاد که خنکى وگرمى بر سلول هاى بدنش تاثيرى نداشته، شب و روز در زير باران در يک گوشه  چهار راهى قلعه نجارهاى شهر کابل لميده و حتى  نميداند که از کجا به اينجا آمده است.

وقتى از وى در مورد آدرس خانه اش پرسيده شد؟ پس از اندکى درنگ گفت: “خانه ما لب دريا اس!” 

اشياى دکانها در نظرش بى ارزش مى آمد؛ تنها چيزى که برايش ارزش داشت، محمولۀ کوچک مواد مخدر بود که ميان کاغذى پيچيده و درون خريطه جيبش گذاشته بود.

 زندگى از وى چنين چيزى ساخته بود، توقعاتى که بلند از توان انجام آن بود… وقتى در زير درختى که شايد قبلاً درآنجا بورى فرسوده اى را گسترده بود، رسيد، ابتدا حيران ـ حيران به روى فرش مندرسش نگاه کرد.

درک انسان از اين کار وى بالا بود که دراين نگاهش ميخواست چه رابطه را با زندگى اش برقرارسازد؟ هنوز پرده سفيد شبنم برروى برگهايى که درجاى واطراف او گسترده شده بود، آب نشده بود، مرد بى آنکه رطوبت برگها را احساس کند، بالاى آن لميد.

در کنارش نشستم، رويش را بسويم دور داده با نگاه هاى سوال برانگيز مرا مشايعت کرد؟ سپس يک چوبک را گرفته بر روى خاکها به کشيدن خطوط زيگزاگ پرداخت.

احساس سردرگمى داشتم، نميدانستم چگونه با او رابطه صحبت کردن را برقرار سازم. من هم چوبکى را گرفته برروى خاکها به کشيدن خطوط پرداختم؛ شايد مرد نخواست کسى با او همسانى داشته باشد، چوبک را در فاصلۀ دور تر پرتاب کرد.

 به استقبال نخستين اشعه خورشيد که آرام ـ آرام شانه هاى او را به نوازش گرفت، به ديوار تکيه داد، درحاليکه با دستش از نفوذ آفتاب برچشمانش جلوگيرى ميکرد، گفت: کدام توشک ندارى که شب زير پايم بندازم؟

ذوقمندانه گفتم: دارم… مى آرم برايت چه وقت بيارم؟

با اين سوالم خواستم او را به حر ف زدن تشويق نماييم.

درحاليکه با نگاه هاى مرموزش مرا بدرقه ميکرد، حاکمانه گفت: “حالا.”

از آنجا برخاستم رفتم خانه، يک دوشک را گرفته پيش وى آمدم؛ درحاليکه لبخند بر لب داشت از جايش بلند شد، دوشک را در زير پايش هموار کرد.

در کنارش نشستم، پتويش را در گردش پيچيد؛ از حالت روانى او احساس کردم که خيلى خوشحال است.

بوى تند عرق و سگرت از تنش بيرون ميزد، موهاى سر و ريشش پيچيده و ماش و برنج شده بود. درموقع حرف زدن، دندان هاى زردش از ميان لبهاى خشکيده و بى رنگش هويدا ميشد.

پرسيدم چند ساله استى؟

پاسخ گفت: “ده سن و سالم چه غرض دارى! اگر پيسه دارى بتى که دمم گرم شود.”

ـ پرسيدم چه قسم دمت گرم شود؟

لبخند مرموزى به لبهاى ناموزونش نقش بسته گفت، از اين بخرم!

از جيبش بسته را بيرون کرد که با پارچه کاغذى پوشانيده شده بود؛ کاغذ را گشود، مادۀ سياه رنگى را از آن بيرون کرده، آنرا نشان دا.

پرسيدم اين چيست؟ گفت نام اين شى است “زندگى!”

خنده ام گرفت، اين مرد تعريف زندگى را در مادۀ سياه رنگ کوچکى که در ميان کاغذى پيچيده و درون جيبش گذاشته، خلاصه ميکند!

به اين حقيقت پى بردم که زندگى تعريف واحدى ندارد، يعنى هرکس از ديدگاه خودش اين پديده را تعريف ميکند و شايد کار بُرد آن هم، نزد هرکس به گونه تعريفش باشد.

از مرد پرسيدم که تو چرا از اين مواد استفاده ميکنى؟ خنديد و سرش را به زير انداخته گفت: “همى راه خوب گريختن از جگر خونى اس…”

خواستم بدانم جگراو، ازچه سبب خون است؟ پس از آنکه نصوارش را از دهن دور انداخت، گفت که  دخترخاله اش را دوست داشت، نامزد شد، خسر و خشو بر وى طويانه زياد گذاشتند؛ اما چون کار و درآمد خوبى نداشت، ناگزير شد به ايران برود و درآنجا رنگمالى کند؛ اما به مواد مخدرهم معتاد شد.

وى افزود: ” مواد مخدر، زندگی وجوانی مره آتش زد؛ ده ايران هر قدر پيسه که پيدا ميکدم، او ره مواد مخدر ميخريدم تا اندازه يى که ديگه خانه، فاميل و نامزاتم همگى يادم رفت، کاروبارهم از دستم رفت؛ تا ايکه پوليس ايران مره گرفتار کده از سرحد بيرون انداخت.”

اين معتاد افزود که يک آشنا پيدا شد و وى را به کابل آورد، پدرش چند بار وى را در شفاخانه بستر  کرد؛ اما وقتى از شفاخانه خارج شد، باز به مواد مخدر معتاد گرديد.

وى گفت: “مواد مخدر، زندگی ام را از من گرفت، نامزتم هم مرا ايلا کده؛ حالى ده دنيا تنها استم.”

از گفته هايش معلوم ميشد که هنوز افيون، مغز اين معتاد را تخريب نکرده؛ اما کسى که زندگى وى را به نابودى کشانيده، درقدم نخست فرمايشات خسر و خشويش بود که او را براى دريافت پول بيشتر، راهى ديار غربت نموده و زندگيش را به باد فنا داده است.

آمار دقيق معتادان در شهر کابل در دسترس نيست؛ اما وزارتهاى مبارزه با مواد مخدر و داخله، تعداد آنها را هزاران تن ميخوانند. اکثر آنان چون ميرويس ميدان، پل سوخته، پارک مقابل سيلو، پل آرتل، و کنار درياى کابل، به حالت فلاکت بار شب و روز را سپرى ميکنند.

در اوايل سال جارى ٣٠٠ معتاد، از نقاط مختلف شهر به حيث اولین دور کمپاین جمع آوری معتادان، جمع آورى شده و به مرکز تداوى معتادان منتقل گرديدند.

وزارت مبارزه با موادمخدرميگويد که در حال حاضر ١٠٤ مرکز تداوی معتادان در کشور وجود دارد، که ٢٨ مرکز آن در کابل میباشد که هزاران معتاد تا کنون تداوى شده اند.

اگرچه در قسمت تداوى معتادان، درچند سال گذشته تحولات خوبى صورت گرفته و فعلاً عرضه خدمات تداوى معتادان، از يک درصد به حدود شش درصد افزايش يافته؛ اما وزارت مبارزه با موادمخدر ميگويد که قرار است تاچهارسال آينده، اين رقم در همکارى با نهادهاى ديگر به ٤٠ درصد افزايش يابد.

آمار جديد وزارت مبارزه با مواد مخدر که در همکارى با ادارۀ مبارزه عليه مواد مخدر و کنترول جرايم ملل متحدUNODC   صورت گرفته، نشان ميدهد که حدود يک ميليون معتاد در کشور وجود دارد.

اما دین محمد مبارز راشدی سرپرست وزارت مبارزه با مواد مخدر ميگويد: “امروز ما با آمار بلند معتادان درسطح کشور (يک ميليون تن) مواجه هستیم؛ اما اين رقم نظر به جغرافياى امنيتى کشور، دقيق نبوده و شايد اين رقم بيشتر از اين باشد؛ زيرا وضعيت ناامنى اجازه نميدهد تا سروى دقيق ازاين قشر جامعه در ولايات ناامن داشته باشيم.”

وى می افزاید: با وجودیکه در حال حاضر ١١٠ مرکز تداوی معتادان در سطح کشور فعالیت دارد، ٢٠هزار معتاد، سالانه در این مراکز تداوی شده اند.

به گفتۀ راشدى؛ به خاطر نبود امکانات آگاهى دهی درمورد وقایه و تنفيذ قانون، آمار معتادان روز به روز بیشتر میشود. لذا نیازمندى احساس ميشود که دراین عرصه، امکانات خود را بیشتر ساخته و تداوی  را از ٢٠ هزار بيشتر نمايند.

وى افزود: “ما در قوانین خود، معتاد را به نام مجرم ميشناسیم؛ درحالیکه معتاد مریض است و باید با وى به عنوان مریض رفتار شود و همه امکانات را بخاطر تداوی شان آماده بسازیم.”